به نام خدا



بازخوانی پرونده شهدای غدیر استان کرمان از زبان وحیدمی



در زیر،  لینک مصاحبه ی مشرق نیوز با سردار عبدالمحمد رئوفی نژاد فرمانده ی وقت لشکر 41 ثارا... استانهای کرمان و سیستان بلوچستان را در رابطه با پرونده ی شهدای غدیر استان کرمان قرار دادم .  می توانید کلیک کنید و جزئیات این حادثه ی خونین را از زبان سردار رئوفی نژاد  بشنوید . 


این مصاحبه مربوط به چند سال پیش است . 






بازخوانی پرونده ی شهدای غدیر کرمان از زبان سردار رئوفی نژاد



https://www.mashreghnews.ir/news/692431/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA







اما  اجازه دهید من وحید محمدی مدیر وبلاگ وحیدمی که بازمانده ی شهدای غدیر استان کرمان هستم ، اصل ماجرا را برایتان تشریح کنم تا دلیل واقعی بروز این فاجعه ی انسانی یا  شاید هم خطای انسانی (!!!!)  را بهتر درک کنید .  من به همراه سایر پرسنل لشکر 41  ثارا... به زاهدان رفتم . البته با  اتوبوس . 


حدود دو هفته در شرایط بسیار بد آب و هوایی  و طوفان بسیار شدید و سرد (بادهای 120 روزه ی سیستان و بلوچستان )  هر روز ما را که نیروی ستادی لشکر بودیم و هرگز با  اسلحه ، رژه نرفته بودیم و همیشه با دست خالی رژه می رفتیم را وادار کردند که با اسلحه رژه برویم و هر روز و هر عصر رژه اجباری بود . 


پس از برکناری سردار قاسم سلیمانی از پست فرماندهی لشکر 41 ثارا ...  و فرماندهی نیروی قدس جنوبشرق کشور و انتصاب سردار رئوفی نژاد به این پست  و این مسئولیت سنگین و خطیر ، اولین اقدام سردار رئوفی نژاد این بود که تمام پاسداران لشکر را وادار کرد که با لباس نظامی به خانه رفته و یا از خانه با لباس نظامی به مقر لشکر بیایند و این باعث شد که هویت نظامی بسیاری از نیروها که در زمان سردار قاسم سلیمانی محفوظ باقی مانده بود توسط اشرار و اراذل و اوباش لو رود و تعدادی از پاسداران لشکر 41 ثارا... به دست اراذل و اوباش مجروح و حتی شهید بشوند


( البته بجز من که همیشه سرم را می تراشیدم  و در نتیجه اشرار خیال می کردند من هنوز سرباز هستم و دارم دوران سربازی را می گذرانم در حالیکه من پرسنل کادر رسمی بودم و به میل خودم سرم را می تراشیدم و این باعث شد که اشرار و اراذل با این تصور که من یک سرباز هستم با من کاری نداشته باشند  ولی مابقی پاسدارها  را که  موهای بلندی داشتند را شناسایی و با قمه و شمشیر و چاقو  به شدت مجروح کردند که بعدا در بیمارستان به شهادت رسیدند . ) 


سردار رئوفی نژاد یک انسان به شدت قد ( غد و لجباز )  و یکدنده بود و تحت هیچ شرایطی توصیه ها و پیشنهادات رئیس ستاد لشکر یعنی سردار حمید عسکری و سایر مسئولین بالارده ی لشکر را گوش نمی کرد و خیال می کرد خودش عقل کل تشریف دارد . 


این لجبازی ها و دیکتاتوری ها و قلدری ها  و زورگویی های سردار رئوفی نژاد  ،  به ماجرای سفر مقام معظم رهبری به استان سیستان و بلوچستان  ، نیز کشیده شد . 


با وجود اینکه به دلیل شرایط بد آب و هوایی ، پرواز هواپیمای حامل مقام معظم رهبری (سید علی خامنه ای ) کاملا لغو شده بود ولی سردار رئوفی نژاد مثل دیوانه ها مدام اصرار داشت که پرسنل لشکر حتما از کرمان به زاهدان بروند . 


ما را در بهمن 1381 شمسی  با چند دستگاه اتوبوس به شهر بم بردند ( یکسال قبل از زلزله ی ویرانگر بم در تاریخ 5 دی 1382 شمسی  با 82000 نفر قربانی و چند هزار نفر زخمی که آمار واقعی تلفات این زلزله را نیز خودم شخصا به تهران فرستادم که متاسفانه توسط تهران ، دستکاری و سانسور شد )   و در تیپ بم مستقر شدیم . یک شبانه روز در تیپ بم مستقر بودیم و قدری استراحت کردیم . 


بعد ، سردار رئوفی نژاد بدون توجه به لغو پرواز مقام معظم رهبری  با نهیب و فریاد بر سر فرمانده ی تیپ یکم لشکر 41 ثارا ...  ، ایشان  را به زور وادار کرد که اتوبوسهای حامل پرسنل لشکر را از بم به زاهدان منتقل کند . 


هرچقدر که فرمانده ی تیپ یکم بم به سردار رئوفی نژاد گفت : آقا جان!  شرایط آب و هوایی استان کرمان و سیستان بلوچستان بسیار بد است و جاده ی بم - زاهدان اصلا دیده نمی شود زیرا زیر شن و ماسه دفن شده و رانندگی در این شرایط بسیار خطرناک است ، بازهم این فرمانده ی قلدر و ابله یعنی سردار رئوفی نژاد زیر بار نرفت و در نتیجه جان 300 نفر از پرسنل لشکر 41 ثارا... که من نیز جزو آنها بودم را به خطر انداخت


خدا شاهد است اتوبوسها با هزار بدبختی و پذیرش ریسکهای فراوان در شرایط طوفانی مجبور شدند از بم به زاهدان بروند . ظهر حرکت کردیم و نیمه شب ( بعد از ساعت 12 شب ) به زاهدان رسیدیم !


در تیپ چهارم سلمان فارسی لشکر ثارا ... یعنی زاهدان مستقر شدیم . 


در شرایط بد آب و هوایی همانطور که گفتم دو هفته تمام ما را مجبور کردند که با اسلحه و حمایل و درفش  رژه برویم .  من چون معافیت پزشکی داشتم و از حمل اسلحه معاف بودم در چند روز اول که نیاز به حمل اسلحه نبود  رژه رفتم اما وقتیکه قلدری و دیکتاتوری دیکتاتور اعظم یعنی سردار رئوفی نژاد به حد اعلا رسید و به همه گفت یا با اسلحه رژه بروید یا به کرمان برگردید من نیز با نشان دادن پرونده ی پزشکی ام که از کمیسیون عالی پزشکی مستقر در تهران گرفته بودم عملا از ادامه ی رژه بصورت قانونی معاف شدم و در طول آن دو هفته از شرکت در صبحگاه مشترک نیز معاف شدم اما من و چند نفر دیگه با چند نفر از پرسنل لشکر که در مقر ستاد مانده بودند معاوضه شدیم


به من  و چند نفر دیگه مرخصی دادند . من با اتوبوس از زاهدان به کرمان برگشتم و شرایط بسیار بد آب و  هوایی و سرمای بسیار شدید و بارش برف در ماهان ، حرکت اتوبوس را کند کرده بود . 


بالاخره با هزار بدبختی به کرمان برگشتم ولی از مرخصی استفاده نکردم و روز بعد به محل کارم رفتم و خودم را معرفی کردم . 


یک روز در محل کار بطور کامل کار کردم و بعد به خانه رفتم تا اینکه صبح روز بعد،  یکی از همکاران ام به محل خانه مان آمد و  ماجرا را برایم تشریح کرد و من که شاید تنها  پاسدار لشکر بودم که عادت داشتم همیشه با لباس نظامی و درجه  به محل کار بروم و این موضوع برایم عادی بود و از مرگ نمی ترسیدم اینبار نیز طبق عادت همیشگی با لباس کامل نظامی و درجه به همراه همکارم به محل کار رفتم و پشت کامپیوتر نشستم تا آمار و اخبار مربوط به قربانیان حادثه را به تهران بفرستم و من دو هفته ی تمام ، شبانه روز اخبار مربوط به حادثه سقوط هواپیمای تدارکاتی ایلوشین حامل 276 پرسنل کادر رسمی لشکر 41 ثارا ...  و پرسنل ستاد مشترک سپاه را به تهران گزارش می کردم و در مواقع بیکاری نیز به اتاق استراحت می رفتم و از تلویزیون شبکه ی کرمان لحظات و فیلم جابجایی اجساد مطهر شهدای غدیر کرمان را می دیدم و اشک می ریختم . 


من تمام دوستان و البته جمع کثیری از همکاران ام را  در این حادثه از دست دادم . فرمانده ی یگان موزیک لشکر ثارا... نیز از دوستان ام بود که در این حادثه شهید شد . 


جمع کثیری از فرماندهان خوب و خوش اخلاق و مهربان لشکر که با من دوست بودند شهید شدند . 


تمامی دوستان ام شهید شدند  و من  تک  و تنها  دو هفته ی تمام شبانه روز این اخبار را به تهران گزارش می دادم و در حین تایپ اشک می ریختم . 


تمام همکاران ام ابتدا  به زاهدان و سپس سیرچ رفته بودند و در همانجا مستقر شده بودند  ولی من تک و تنها در مقر مرکز فرماندهی و کنترل لشکر 41 ثارا ... (کرمان )   مشغول دریافت و  ارسال اخبار و گزارشات به تهران بودم . 


من مطابق همیشه ، اخبار و گزارشات را به   قرارگاه امام علی علیه السلام ( مرکز فرماندهی و کنترل نیروی زمینی سپاه ) و اداره ی اطلاعات ستاد مشترک سپاه و اداره ی عملیات ستاد مشترک سپاه و دفتر فرماندهی کل سپاه  ارسال می کردم . البته به قرارگاه مرکزی نیروی قدس سپاه نیز گزارش می دادم . 


در این مورد (سقوط هواپیما و شهدای غدیر کرمان  ) و همچنین در مورد خبری که نشان می داد جان مقام معظم رهبری در کرمان از طرف اشرار پاکستانی در خطر است ( در زمان حضور رهبر معظم انقلاب در شهر کرمان )  علاوه بر این ارگانها ، به دفتر فرماندهی معظم کل قوا نیز گزارشات فوری و آنی را  ارسال کردم . 


من پای برخی گزارشات ( ارسالی به نیروی زمینی سپاه ) شخصا امضا و مهر می کردم و به مرکز پیام می دادم تا سریعا ارسال شود ولی پای گزارشاتی که به ارگانهای عالی و بزرگ ( ستاد مشترک سپاه  - فرماندهی کل سپاه - فرماندهی کل قوا )  ارسال می کردم صرفا مهر مرکز فرماندهی و کنترل لشکر 41 ثارا ... را می زدم اما امضا نمی کردم چون برای این ارگانها حق امضا نداشتم . 


فقط یکبار در اوایل کار چون به سیستم آشنا نبودم پای یکی از گزارشاتی که به دفتر فرماندهی کل سپاه ارسال کردم امضای شخصی خودم را زدم که کلی دردسر برایم درست شد ولی خوشبختانه توبیخ یا بازداشت نشدم و خدا رحم کرد !


البته تقصیر خودشان بود که به من آموزش نداده بودند و من خیال کردم می توانم پای این دست از گزارشات نیز امضای خودم را بزنم !


من فقط می توانستم و اجازه داشتم پای گزارشات ارسالی به نیروی زمینی سپاه را شخصا امضا نمایم و اسم ام را نیز بنویسم


بگذریم .....



بهرحال قرار بود من  همراه با 276 نفر از پرسنل سپاه  پاسداران در این حادثه به شهادت برسم اما دست تقدیر و اراده ی خداوند سرنوشت دیگری برایم رقم زد و من به هواپیما وارد نشدم و  درعوض با اتوبوس به کرمان برگشتم  و زنده ماندم تا بتوام اخبار مربوط به سقوط هواپیما و البته اخبار مربوط به زلزله ی بم را به تهران ارسال کنم . 


هرچقدر  دوستان ام به من اصرار  کردند که بیا و  سوار هواپیما بشو من گفتم : نه ! در شرایطی که  بدلیل آب و هوای نامساعد  ، پرواز مقام معظم رهبری لغو شده است پرواز شما نیز باید لغو شود و شما باید مثل من با اتوبوس به کرمان برگردید . 


خلاصه اینکه  من و چند نفر دیگه با اتوبوس به کرمان برگشتیم  اما مابقی که 276 نفر بودند به هواپیمای باری و تجاری و فرسوده ی  ایلوشین که گویا از قبل توسط گروه تروریستی القاعده بمب گذاری شده بود سوار شدند تا   به کرمان برگردند که متاسفانه  انفجار بمب باعث شد که سر و  هردو دست  تمام پرسنل درون هواپیما قطع و نابود شود و همگی به شهادت برسند . 


تمام شهدای غدیر فاقد سر و دست بودند ( هیچکدامشان  نه سر داشتند و نه دست و نه سینه ) که این نشان می دهد که علت سقوط هواپیمای ایلوشین تنها شرایط بد آب و هوایی نبود بلکه انفجار بمب نیز در کار بود . 


القاعده رسما مسئولیت این جنایت را برعهده گرفت ولی متاسفانه سردار رئوفی نژاد و برخی از فرماندهان سپاه ، این حقیقت را مخفی کردند و گفتند : جای تامل دارد !!!


از وضعیت  پیکر شهدای غدیر کاملا مشخص بود  که علت اصلی سقوط هواپیما ، انفجار بمب بود . اما متاسفانه طبق همیشه ،  حقیقت را سانسور کردند 



بگذریم ....


  بهرحال اگر نمی دانستید بدانید که من از حادثه سقوط هواپیمای ایلوشین به خواست خدا جان سالم به در بردم  تا امروز حقیقت ماجرا را از زبان من بشنوید . 


بله من نیز به شهادت و شهیدان فکر می کنم ولی باید بدانید که من با عقل ام زندگی می کنم نه با احساسات


عقل به من گفت:  نباید سوار هواپیما بشوی و نشدم و زنده ماندم تا در خدمت شما مردم باشم .


من می دانستم شرایط بد آب و هوایی می تواند موجب سقوط هواپیمای فرسوده ی روسی شود . 

لذا سوار نشدم . 


اما دوستان ام که عقل درست و حسابی نداشتند و عاشق شهادت بودند  سوار شدند و شهید شدند . روحشان شاد و یادشان گرامی باد . 


تاریخ فاجعه : 30 بهمن 1381 شمسی  ( یکسال قبل از زلزله ی ویرانگر بم ) 


محل فاجعه : کوههای سیرچ شهرستان شهداد استان کرمان 


جالب است که بنیاد شهید استان کرمان حاضر نبود عنوان شهید را به این بدبختهای فلک زده بدهد تا اینکه با پیگیری های سردار قاسم سلیمانی بنیاد شهید کوتاه آمد و عنوان شهید را برای  قربانیان این حادثه ی تروریستی  بکار برد . 


واقعا ما مردم استان کرمان چقدر بدشانس  هستیم که بجز خدا هیج حامی نداریم و باید همیشه توسری خور باشیم و حق مان توسط تهران و مسئولین عالی رتبه ی ایران ،  پایمال شود . 


من بعد از این حادثه ، در اعتراض به این جنایت سردار رئوفی نژاد و قلدری های احمقانه اش و این اشتباه مرگبار انسانی ، تا پایان خدمت ام در لشکر ثارا .. از شرکت در هرگونه مراسم صبحگاه مشترک خودداری کردم تا عملا به خون شهدای غدیر استان کرمان احترام بگذارم . 


با وجود فشارها و تهدیدهای شدید مسئولین قلدر لشکر 41 ثارا ... هرگز در هیچ مراسم صبحگاه مشترک و حتی مراسمات مذهبی و جلسات و طرحهای به اصطلاح بصیرت شرکت نکردم و عملا با این اعتراض  و تهییج و تحریک  پاسداران  داغدار لشکر  علیه سردار رئوفی نژاد زمینه ی اخراج سردار رئوفی نژاد از سپاه پاسداران را فراهم کردم در حالیکه من فقط یک ستوان سوم (یک افسر جز)  بودم . 

بله من سرباز خدا هستم و خدا در این شرایط وحشتناک یار و یاورم بود و مرا تقویت کرد تا بتوانم از حقوق خودم و دوستان شهیدم در مقابل قلدری های سردار رئوفی نژاد و سایر فرماندهان قلدر و دیکتاتور و بیسواد لشکر 41 ثارا...  مقاومت کنم و بالاخره توانستم با اختیار خودم  با میل خودم به افتخار بازنشستگی نائل شوم و از شر این لشکر زورگو و قلدر و بی سواد و بی منطق  خلاص شوم  .


من از 12 سالگی یعنی از سال اول راهنمایی ، بسیجی بودم و لباس نظامی به تن داشتم و سرانجام بعد از 23 سال خدمت در سپاه و خدمت به مملکت ام ایران ، بازنشسته شدم .



روزی که بازنشسته شدم از شدت خوشحالی نمی دانستم گریه کنم یا بخندم و دلم می خواست زمین را ببوسم و سجده کنم . 


خدا را شکر می کنم که مرا به قویترین انسان جهان  تبدیل کرد زیرا از کودکی تا الان همیشه مستقیما از خدا دستور گرفته ام و هرگز از هیچکس بجز خدا دستور نگرفتم  


من عاشق کارم بودم  و هفت سال شبانه روز پشت کامپیوتر نشستم و تایپ کردم و اخبار امنیتی و اطلاعاتی را به تهران و سایر شهرها و ارگانها ارسال می کردم یا دریافت می نمودم . 


من دو بار ( یعنی در دو مرحله )  از طرف سازمان حفاظت اطلاعات ستاد مشترک نیروهای مسلح ( ستاد فرماندهی کل قوا )  صلاحیت امنیتی را دریافت کردم و رسما دو مرتبه تایید صلاحیت شدم . 


امروز یعنی جمعه اول بهمن سال 1400 شمسی  ، مصلحت دیدم  که این اخبار محرمانه  را به اطلاع عموم مردم دنیا برسانم    و رساندم و پشت پرده ی دردناک حادثه ی شهدای غدیر استان کرمان را به شکلی که واقعا دیدم و لمس کردم برایتان بازگو  کردم . 



لعنت خدا و نفرین ملائکه بر سردار  رئوفی نژاد و برخی از فرماندهان قلدر و دیکتاتور و جنایتکار لشکر 41 ثارا ... ( که الان یا در مجلس نشسته اند و قانون می تراشند یا به دنبال تجارت و سوداگری و ... می باشند )



 الا لعنت ا... علی القوم الظالمین . 



پس از این فاجعه  ، اسم من نیز در لیست شهدای غدیر استان کرمان قرار گرفت اما بعد که دیدند من  زنده هستم و در محل کارم مشغول اطلاع رسانی می باشم اسم ام را از لیست شهدا حذف کردند . بهرحال قرار بود من جزو شهدای غدیر باشم اما خداوند سرنوشت دیگری برایم رقم زم .  


نکته ی آخر :


از اول رخداد این فاجعه تا به اخر ؛ این سردار قاسم سلیمانی بود که شبانه روز پیگیر رفع این حادثه بود و گفته های سردار  رئوفی نژاد و عدم هرگونه اشاره  به تلاشها و زحمات سردار قاسم سلیمانی نیز از مصادیق مکر و  حیله ی این مردک خبیث و دروغگو  و  منافق و ریاکار و دجال و دیکتاتور و قلدر  بود که عملا زحمات و تلاشهای شبانه روزی سردار قاسم سلیمانی  را به اسم خودش ثبت کرده است  شما در متن این مصاحبه هرگز نامی از سردار قاسم سلیمانی را نمی بینید زیرا این کاملا به ضرر سردار رئوفی نژاد می شد و یک تف سر بالا بود . 


اگر این فرمانده ی قلدر و احمق یعنی سردار رئوفی نژاد یک ذره وجدان داشت لااقل یک اشاره ای به زحمات و اقدامات سردار قاسم سلیمانی می کرد و در مصاحبه اش با مشرق نیوز هیچ چیزی را کتمان نمی کرد . 




وحید محمدی . وبلاگ وحیدمی . بازمانده ی شهدای غدیر استان کرمان 


https://vahidmy.blog.ir/sitemap.xml






شرح ماجرای شهدای غدیر در ویکی پدیا فارسی:





https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AD%D9%87_%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7_%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%86_%D8%A7%DB%8C%D9%84-%DB%B7%DB%B6_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87




شرح همین حادثه در ویکی پدیا انگلیسی :


https://en.wikipedia.org/wiki/2003_Iran_Ilyushin_Il-76_crash